تبليغاتX
خودمانی‌تر

خودمانی‌تر

رسما گند زده‌ام به زندگی‌ام، خودم هم می‌دانم که گند زده‌ام، دو سال و نیم است که می‌دانم اما هیچ تلاشی برای گندزدایی نمی‌کنم. خوب که فکرش را می‌کنم می‌بینم آن اوایل مشغول گول زدن خودم بودم، هی نگاه می‌کردم به سراپای زندگی‌ام و هی می‌گفتم، نه، گند نیست، به نظرت می‌آید، یک جور جدید است فقط، گند نیست، بعد یک جایی رسید که دیگر نفس نداشتم، نمی‌توانستم بیش از این سرم را زیر برف نگه دارم، سرم را بلند کردم و اعتراف کردم که بله، گند است، واقعا گند است، گند که شاخ و دم ندارد، همین است. همینی که باعث می‌شود آدم به احساس تهوع و خاک بر سری مدام دچار شود و هی مجبور شود نگاهش را از خودش و زندگی‌اش برگرداند تا دم به ساعت عق نزند بابت گند فراگیری که به بار آورده است. با تمام این‌ها فقط نگاه می‌کردم همچنان، راه نمی‌افتادم گندها را جمع کردن و پاک کردن و الخ، یک‌جور انگار ماسیده باشند به زندگی، کندن‌شان سخت باشد، عادت هم مزید بر علت، آدمیزاد است دیگر، عادت می کند به همه‌چیز ، به همه‌چیز  حتی به زندگی در گنداب.  

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 10:29  توسط بهاره  | 

یک ماه بیشتر است کار را تحویل داده‌ام، با همه‌جور اصلاح محتوایی و صوری در حد ضخامت خطوط جداول فلان باشد و رنگ ستون نمودارها بهمان، همه را تمام و کمال انجام دادم و نسخه‌ی نهایی را تحویل دادم بدون این‌که تصفیه حساب کرده باشم یا حتی بر مبنای همان مفاد قراردادشان، 75 درصد بودجه را دریافت کرده باشم، همین‌طور تحویل دادم محض اعتماد اجتماعی و این‌که بعید است یک سازمان نیمه‌دولتی عریض و طویل بیاید چندرغاز پول یک پروژه را بخورد، چندتا کار دیگر هم انجام دادم برای‌شان از جنس نظارت و پروپوزال یک پروژه‌ی دیگر و الخ، می‌خواهم بگویم کار باهاشان ادامه دارد و به اصطلاح چشم توی چشم هستیم هنوز؛ خیلی روی پول آن پروژه‌ی تمام شده کلید نکردم چون فکر کردم همکاری‌مان که ادامه دارد، آن‌هم دیر و زود دارد اما سوخت و سوز ندارد لابد، چیزی که این‌جور مواقع کم نیست کاغذبازی اداری است.

گذشت تا ده روز پیش که موردی پیش آمد و پول لازم شدیم، رفتم سازمان مربوطه گفتم آقا این پول پروژه‌ی تمام شده‌ی قبلی را بدهید لطفا، لازم دارم، کلی عذرخواهی که ببخشید دیر شده است و همین حالا می‌گذاریم توی دستور کار و...دو سه روز بعد دوباره رفتم صادقانه برای‌شان شرح دادم که پای چک در میان است و حساب باید موجودی داشته باشد و...دوباره وعده و وعید که تا آخر ماه پرداخت می‌شود انشاءالله، رفت و آمد و سفارش و آخرش هم رو انداختیم و یک هفته‌ای قرض کردیم بس‌که امروز و فردا کردند، چهارشنبه رفتم پیش آن کسی که مثلا آن‌جا کاره‌ای است و قول داده بود و غیره، گفت شنبه حاضر است، بیا بگیر. امروز زنگ زده‌ام به مسئول مربوطه که بنده پیرو پروژه‌ی فلان زنگ می‌زنم، آماده است دیگر من بیایم بگیرم، طرف یک‌جور زشت و بی‌حوصله و طلب‌کارانه جواب می‌دهد که حالا دارم مدارک را آماده می‌کنم، تا چک حاضر شود یک هفته طول می‌کشد، ارجاع می‌دهم به مسئول مربوطه و حرف چهارشنبه‌اش که طرف بی‌ادبانه‌تر و طلب‌کارانه‌تر جواب می‌دهد همه همین‌اند خانم، تنها مال شما که نیست، یک جوری حرف می‌زند انگار من توی صف دریافت وامی، صدقه‌ای چیزی باشم. حالم به هم می‌خورد، از خودم بیشتر، از این‌که آن لحن ناجور را که شنیدم لبخند زدم و تشکر کردم و خداحافظی کردم، از این‌که حرصم را خالی نکردم، از این‌که نگذاشتم حال بدم به او هم منتقل شود، از این‌که باعث شدم طرف فکر کند این‌جور رفتار زشت و طلب‌کارانه جواب می‌دهد و دهان مخاطبش را می‌بندد، از این‌که بهش نگفتم به وعده و مفاد قراردادتان عمل نمی‌کنید، لااقل سرتان پایین باشد و عذر بخواهید، از این‌که...شاید هم هیچ‌کدام این‌ها نیست، شاید هم از صبح حالم بد است چون نمی‌فهم‌ام مشکل کجا بوده، از این‌که بابت نسخه‌ی نهایی گروکشی نکردم که اول طبق قرارداد این‌قدر پول بدهید بعد کار را تحویل بگیرید؟ از این‌که وقتی کار را تحویل دادم نرفتم هر روز آن‌جا بست بنشینم که یالا پولم را بدهید؟ از این‌که با خواهش و لطفا حقم را خواستم؟ از این‌که صادقانه نیازم را گفتم؟ مشکل از کجا بوده دقیقا؟ یعنی اگر طور دیگری رفتار می‌کردم واکنش دیگری هم دریافت می‌کردم؟ واقعا کجا اشتباه کردم؟ چرا یاد نمی‌گیرم من با این تشکیلات عریض و طویل چطور رفتار کنم؟ چرا هر بار به این‌جا که می‌رسم هی به خودم لعنت می‌فرستم که آدم برود زمین‌شوری کند شرف دارد به این‌جور تحقیر شدن و...روشن است حالم بدتر از آن است که ادامه دهم.  

پی‌نوشت: البته که فردا می‌روم حضورا از خجالت‌شان در می‌آیم اما عجالتا فکر کردم بیایم برای شما هم بگویم بلکه دست از سر خودم بردارم، از این‌که چرا فلان کار را نکردی و بهمان جواب را ندادی و اگر آن‌جا طور دیگر رفتار می‌کردی حالا...چند ساعت است صورتم داغ داغ است، گند خورده است به کل برنامه‌ی امروزم بس‌که هی راه رفتم و خودخوری الکی کردم و... دست‌آخر هم آمدم این‌جا هی انگشت هایم را روی کیبرد کوبیدم و بالاخره خودم را در حضور جمع محاکمه‌ی علنی کردم مثلا. 

+ نوشته شده در  شنبه دوم مرداد 1389ساعت 17:26  توسط بهاره  | 

امروز می‌خواهم به سبک برنامه‌های خنک و به اصطلاح کارشناسانه‌ی تلویزیونی، شما را با یک سم مهلک و کشنده آشنا کنم: گوگل ریدر ملقب به گودر؛ این سم خطرناک وقت شما را می‌کشد، انگیزه‌ی شما برای نوشتن را از بین می‌برد، خلاقیت ذهنی‌تان را ویران می‌کند و جایش را با توده‌های به‌درد نخور از اطلاعات پراکنده و بی‌ربط پر می‌کند. یک‌بار به گمانم ساز مخالف بود که گفته بود مجله خواندن یک همچین آفتی دارد، باعث می‌شود شما مطالبی بخوانید که به آن‌ها احتیاجی ندارید، ربطی به سوال‌ها و دغدغه‌های ذهنی‌تان ندارد، چه بسا اگر در دسترس‌تان نبود، هرگز در عمرتان به سراغ خواندن مطلب در باب چنان موضوعی نمی‌رفتید. حالا گودر همین آفت مرگبار را بازتولید می‌کند  با ابعادی به مراتب شدیدتر و فراگیرتر.

البته گوگل ریدر یک فایده‌ی اساسی دارد، همان فایده‌ای که باعث شد من و خیلی‌های دیگر برای اولین‌بار به سراغش برویم، دست‌یابی به مطالب همه‌ی سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که فیل زده بود ناکارشان کرده بود، دست‌یابی به مطالب بروز شده‌ی صدها وبلاگی که مشتری‌شان هستید و اگر گوگل‌ ریدر نبود محال بود هر روز بتوانید به همه‌شان سر بزنید و به روز شدن‌شان را چک کنید. می‌خواهم بگویم این قابلیت یک‌جا خواندن وبلاگ‌های مورد علاقه، به‌خصوص وقتی پوشه‌بندی شده‌اند و آدم می‌تواند بنا بر زمان و حس‌وحال آن وقتش، تنها مطالب به روز شده‌ی یک وبلاگ یا مجموعه‌ای از وبلاگ‌ها را برای خواندن انتخاب کند، مزیت غیر قابل‌انکاری است.

اما امان از آن مطالب پرشماری که دیگران به اشتراک می‌گذارند و آدم همین‌طور که نشسته است اسکرول می‌کند به قول دوستان و سرسری می‌گذرد و فقط مطالب کوتاه را تا انتها می‌خواند و...تازه این را کسی مثل من می‌گوید که یک گودرباز حرفه‌ای به معنای رایج کلمه نیست، یعنی نه مطالب زیادی را هم‌خوان می کند، نه راه‌به‌راه کامنت می‌گذارد و حداکثر مطالب هم‌خوان شده‌ی پنجاه شصت نفر را دنبال می‌کند. با این‌حال همین من غیرحرفه‌ای اگر حواسم نباشد، یک‌هو کل روز را پای اسکرول کردن و مرور مطالب و اخبار پراکنده و بی‌ربط تلف کرده‌ام، باور نمی‌کنید؟ مثال می‌زنم.

دوشنبه‌ی همین هفته من روزم را با اینترنت شروع کردم، چند روز گذشته‌اش هم گرفتار بودم و آیتم‌های نخوانده سر به فلک زده بود، کل روز را پای گودر تلف کردم بدون این‌که در انتهای روز اطلاع جدید هیجان‌انگیزی گرفته باشم یا مطلب فوق‌العاده‌ای سرخوشم کرده باشد یا...به جایش سردرد داشتم، خسته بودم و میلی به هیچ کار به‌خصوص نوشتن نداشتم بس‌که مطالب سردستی و متوسط خوانده بودم، بدتر از همه، حالم از خودم به هم می‌خورد که علی‌رغم تز و آن‌همه کار و پروژه و مقاله‌ی عقب‌افتاده، یک روز کامل را پای این‌همه مطالب بی‌خاصیت تلف کرده بودم.

این شد که فردایش سه‌شنبه با خودم قرار گذاشتم که اصلا سراغ گودر نروم مگر وقتی‌که فلان و بهمان کار را انجام داده باشم، نتیجه باور نکردنی بود، دو سه تا مقاله‌ی مرتبط با تزم خواندم و ایده‌های راه‌گشا کشف کردم که کلی حالم را خوب کرد، بعد یک‌هو از سازمان مربوطه‌ی فلان پروژه‌ی کاری تماس گرفتند که فردا جلسه‌ی بررسی طرح است و لذا پروپوزال و پرسش‌نامه‌ی ضمیمه‌اش را امروز به دست ناظر طرح برسان. هر وقت دیگری بود کلی اوقات تلخی می‌کردم که مگر خم رنگ‌رزی است و خب زودتر خبر می‌دادید و الخ، اما آن روز حالم بابت همان مقاله‌ها و کشف‌ها و ایده‌ها آن‌قدر خوب بود که نشستم دو سه ساعته کاری را انجام دادم که ماه‌ها بود هی ذره ذره بهش ور رفته بودم اما اتمامش را به بهانه‌ای مختلف عقب انداخته بودم. باز هم حالم از این‌که کارها افتاده بود روی غلتک وهمه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت بهتر شد، آن‌قدر که تنهایی رفتم خرید و میوه‌های تابستانی رنگ به رنگ خریدم و غذای ابتکاری پختم و دست‌آخر آن‌قدر سرحال بودم که پست هم برای وبلاگ نوشتم و شروع بحثی را کلید زدم که مدت‌ها بود می‌خواستم بنویسم و هی به بهانه‌های مختلف پشت گوش می‌انداختم.

حالا دیگر انتخاب با خودتان، حرفم البته این نیست که یک‌هو دست به عملیات انقلابی بزنید و گودر را کلا از زندگی‌تان حذف کنید، به هیچ‌وجه، آن قسمت فید وبلاگ‌های فیلی رنگ و دسترسی یک‌جا به مطالب بروز شده‌ی وبلاگ‌های مورد علاقه که اصلا قابل صرف‌نظر کردن نیست، اما به آن قسمت مطالب هم‌خوان شده‌ی دیگران وکامنت‌بازی‌های فزاینده خیلی بها ندهید، حداکثر در حد یکی دو ساعت در روز، بیشترش ناشی از هیجان کاذب است، مثل وقتی که این سریال‌های آب‌دوغ خیاری سر بزنگاه تمام می‌شوند و آدم‌ها فکر می‌کنند اگر قسمت بعد را نبینند و بقیه‌ی داستان را دنبال نکنند، زندگی‌شان ناقص می‌شود اما اگر بر حسب اتفاق سفر باشند یا کاری برای‌شان پیش بیاید که نتوانند داستان را دنبال کنند و یک‌هو بعد از ده قسمت ندیده، قسمت یازدهم را ببینند، می‌بینند آن‌قدرها هم چیزی را از دست نداده‌اند و بعد از یک ربع تا نیم ساعت تمام وقایع آن ده قسمت کشدار دست‌شان آمده است. گودر هم دقیقا همین بساط است، آدم خیال می‌کند حالا اگر نخواند و دنبال نکند، از زمین و زمان عقب می‌افتد اما وقتی یک گشت سردستی هم بین آن انبوه آیتم های نخوانده بزند، سررشته‌ی کلی کار دستش می‌آید و می‌تواند با دلی آرام و قلبی مطمئن بر روی make all as read کلیک کند.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 21:57  توسط بهاره  | 

مرده شور ببره هرچی تبلیغ الکی و راهنمایی الکی‌تره، خدا نگذره از سر این فروشنده‌هایی که دروغ می‌گن مثل سگ، کلی پیاده شدیم مانیتور خریدیم ۱۹ اینچ، LG، مدل W1943SS کوفتی، پدر چشم‌ام رو درآورده این یک هفته بس‌که آشغاله. گفتم که بلکه سر کسِ دیگه کلاه نره.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 20:21  توسط بهاره  | 

من نق نمی‌زنم، غر نمی‌زنم، اصلا مخالفت یا نظر خاصی ابراز نمی‌کنم، سخت‌گیر نیستم، راحت‌طلب هم؛ در سفر عشق شهر و خرابه‌های تاریخی نیستم، عشق آدم‌ها و تجربه‌های جدید هم، بیشتر دنبال یک گوشه‌ی دنجی از زمین خدا هستم که بنشینم چند روزی با خودم خلوت کنم، این است که کوه و دشت را پایه‌ترم، سخت‌ترین قسمت این‌جور سفرها را هم سرما و دست‌شویی رفتن‌اش می‌دانم، این دوتا حل شود از جایم تکان نمی‌خورم.

البته دروغ نگویم یک مشکلی هم هست به گمانم، یعنی دیگران می‌گویند هست، این‌که معلوم نمی‌شود دارد بهم خوش می‌گذرد، شاید چون خیلی حرف نمی‌زنم و آن‌قدرها قاطی بگو بخندها نمی‌شوم، ملت معذب می‌شوند، یعنی هی فکر می‌کنند به من خوش نمی‌گذرد و هی می‌خواهند یک کاری کنند که من هم مثل بقیه سرحال شوم و...همین است که با هرکسی سفر نمی‌روم، مریض که نیستم هم خودم را بیندازم توی نقش بازی کردن و ادای آدم‌های خوشحال را درآوردن و هم بقیه را بیندازم توی عذاب و رودربایستی؛ هی باید بگردم یک کسانی را پیدا کنم که یا آن‌قدر دور و غریبه باشند که اصلا مرا نشناسند و بود و نبود من برای‌شان فرقی نکند و بگذارند به حال خودم باشم، یا ان‌قدر نزدیک و صمیمی که به این همسفری ساکت و سایه‌وار آشنا باشند و باز بگذارند به حال خودم باشم. حد وسطش چیز احمقانه‌ی عذاب‌آوری می‌شود. حالا البته عید هم شده مزید بر دردسر، من که امسال هیچ رقمه توانایی از سر گذراندن این دوره‌ی پرچگالی روابط خانوادگی و آشنایانه را در خودم نمی‌بینم، این است که دنبال یکی می‌گردم مرا بردارد ببرد یک گوشه‌ دنج و خلوت، بگذارد به حال خودم باشم، دشت یا جنگلش فرق نمی‌کند، یک گوشه‌ی بکری باشد که بوی آدمیزاد کمتر بیاید مرا بس است.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 18:56  توسط بهاره  | 

خوراکی دوران افسردگی که می‌گویم یک چیزی است مثل همبرگر شکلاتِ مکس و شیر غلیظ شیرینِ مری، چیزی که برای روز مباداست، روزی که هیچ‌چیز و هیچ‌کس دیگر آدم را خوشحال نمی‌کند، آدم باید برای این روزهایش دل‌خوشی‌های ساده و بی‌دردسری ذخیره کند. خوراکی این روزهای من، تا مدت‌ها بستنی نسکافه‌ی کاله بود، به‌خصوص آن بزرگترهای هزارتومانی که درآمد، دقیقا راستِ کار این روزها بود آن‌قدر که اندازه‌اش به قاعده بود برای یک نفر که بیش از حد غمگین است و هیچ کاری هم از دستش برنمی‌آید مگر این‌که بنشیند یک گوشه و تندتند خوراکی مورد علاقه‌اش را بخورد، اندازه‌اش به قاعده بود.

 بعد البته زمستان شد و من هم که سرمایی و...خب، دروغ چرا، بستنی دیگر آن حال گذشته‌اش را نداشت، جایش را دسر نسکافه‌ی کاله گرفت، این یکی‌ها را انگار برای این روزها نساخته بودند، بی‌قوراه و کوچک بودند و آدم مجبور بود چندتای‌شان را پشت سر هم بخورد و ظرف‌هایش را هم یک‌جایی پشت سرش قایم کند بس‌که منظره‌ی ظرف‌های  خالی‌اش آدم را به وحشت می‌انداخت که یعنی این‌همه را من خورده‌ام و باز هم این‌همه دلم می‌خواهد و...یعنی این‌همه غمگین و به‌هم ریخته‌ام؟

 حالا دوباره هوا گرم شده است و باز نوبت من است که یک دلخوشی جدید پیدا کنم، پیدا هم کرده‌ام، بستنی شاتوتی دایتی، اولین‌بار که گرفتم و چشم‌ام به آن رنگ صورتی‌ کودکانه‌اش افتاد،‌ فکر کردم ای وای، باز هم یکی دیگر از این بستنی‌های سردستی‌ای که مزه‌ی مزخرف تافی‌های شکلاتی می‌دهد، می‌خواهم بگویم آن‌قدرها خوش‌‌بر و رو و وسوسه‌کننده نیست، اما مزه‌اش یک‌جور غمگینی خوب است، یعنی آن‌قدر خوب است که آدم را مدام یاد خوبی‌‌ها و لذت‌ها و عشق‌ها و ...خوشی‌های نداشته‌اش می‌اندازد.  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اسفند 1388ساعت 11:41  توسط بهاره  | 

ایده‌آل بالای ۱۰۰ بود، حدس خودم بین ۸۰ بود تا ۸۵ برای بار اول، یعنی تقریبا برایم بدیهی بود که دوبار امتحان می‌دهم و این ۱۰۰ کذا را دو مرحله‌ای فتح می‌کنم به اصطلاح؛ حالا شده‌ام ۹۰، متوسط در معنای مطلق کلمه. عادت ندارم به متوسط، به حد وسط، بلاتکلیف می‌شوم مثل همین حالا، نمی‌دانم دوباره امتحان بدهم یا نه، ۹۰ نه آن‌قدر خوب و راضی‌کننده است که بی‌نیازی به تلاش دوباره را بدیهی جلوه دهد و نه آن‌قدر بد و فاجعه‌بار که نیاز به آزمون مجدد را واضح و مبرهن سازد. هی فکر می‌کنم یعنی می‌ارزد برای جاهای بهتر یک‌بار دیگر از کار و زندگی بیفتم و امتحان بدهم؟ تازه اگر بتوانم تا قبل از پایان ددلاین‌ها ثبت‌نام کنم و دوباره امتحان بدهم، تازه اگر توی دو، سه هفته بتوانم به ۱۰۰ برسانم‌اش، می‌ارزد یعنی؟ با همین ۹۰ هم می‌شود البته، اگر به کانادا رضایت بدهم، به دانشگاه‌های متوسط، ۱۰۰ هم البته همچین دور از دسترس نیست، یعنی حالا که با این وضع الاکلنگی خواندن شده‌ام ۹۰ و قلق‌اش هم اساسی دستم آمده است، یک ماه کار فشرده می‌خواهد IBT بالای 100 اما...گفتم که عادت ندارم.  

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم آذر 1388ساعت 18:6  توسط بهاره  | 

چه کوفتِ مزخرفی‌یه، از همه کار و زندگیم افتادم و شبانه‌روز دارم وقت می‌ذارم اما دریغ از سرسوزنی پیشرفت، همه‌اش در حد یکی دو نمره بالا و پایین می‌شه، یعنی رسما دارم درجا می زنم:(((

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:56  توسط بهاره  | 

در یک آن حیاط‌مان پر از برگ شد و عطر نم‌ناک عصر مست‌مان کرد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت 15:20  توسط بهاره  | 

«دوباره که فکر کنیم به این نتیجه می‌رسیم که اساساً بهتر بود دو نفر آدم خسته و زودرنج را از هم دور نگه می‌داشتیم»

*به نقل از: تارک دنیا مورد نیاز است، نوشته‌ی میک جکسون.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 7:35  توسط بهاره  |