تبليغاتX
خودمانی‌تر - سم

خودمانی‌تر

امروز می‌خواهم به سبک برنامه‌های خنک و به اصطلاح کارشناسانه‌ی تلویزیونی، شما را با یک سم مهلک و کشنده آشنا کنم: گوگل ریدر ملقب به گودر؛ این سم خطرناک وقت شما را می‌کشد، انگیزه‌ی شما برای نوشتن را از بین می‌برد، خلاقیت ذهنی‌تان را ویران می‌کند و جایش را با توده‌های به‌درد نخور از اطلاعات پراکنده و بی‌ربط پر می‌کند. یک‌بار به گمانم ساز مخالف بود که گفته بود مجله خواندن یک همچین آفتی دارد، باعث می‌شود شما مطالبی بخوانید که به آن‌ها احتیاجی ندارید، ربطی به سوال‌ها و دغدغه‌های ذهنی‌تان ندارد، چه بسا اگر در دسترس‌تان نبود، هرگز در عمرتان به سراغ خواندن مطلب در باب چنان موضوعی نمی‌رفتید. حالا گودر همین آفت مرگبار را بازتولید می‌کند  با ابعادی به مراتب شدیدتر و فراگیرتر.

البته گوگل ریدر یک فایده‌ی اساسی دارد، همان فایده‌ای که باعث شد من و خیلی‌های دیگر برای اولین‌بار به سراغش برویم، دست‌یابی به مطالب همه‌ی سایت‌ها و وبلاگ‌هایی که فیل زده بود ناکارشان کرده بود، دست‌یابی به مطالب بروز شده‌ی صدها وبلاگی که مشتری‌شان هستید و اگر گوگل‌ ریدر نبود محال بود هر روز بتوانید به همه‌شان سر بزنید و به روز شدن‌شان را چک کنید. می‌خواهم بگویم این قابلیت یک‌جا خواندن وبلاگ‌های مورد علاقه، به‌خصوص وقتی پوشه‌بندی شده‌اند و آدم می‌تواند بنا بر زمان و حس‌وحال آن وقتش، تنها مطالب به روز شده‌ی یک وبلاگ یا مجموعه‌ای از وبلاگ‌ها را برای خواندن انتخاب کند، مزیت غیر قابل‌انکاری است.

اما امان از آن مطالب پرشماری که دیگران به اشتراک می‌گذارند و آدم همین‌طور که نشسته است اسکرول می‌کند به قول دوستان و سرسری می‌گذرد و فقط مطالب کوتاه را تا انتها می‌خواند و...تازه این را کسی مثل من می‌گوید که یک گودرباز حرفه‌ای به معنای رایج کلمه نیست، یعنی نه مطالب زیادی را هم‌خوان می کند، نه راه‌به‌راه کامنت می‌گذارد و حداکثر مطالب هم‌خوان شده‌ی پنجاه شصت نفر را دنبال می‌کند. با این‌حال همین من غیرحرفه‌ای اگر حواسم نباشد، یک‌هو کل روز را پای اسکرول کردن و مرور مطالب و اخبار پراکنده و بی‌ربط تلف کرده‌ام، باور نمی‌کنید؟ مثال می‌زنم.

دوشنبه‌ی همین هفته من روزم را با اینترنت شروع کردم، چند روز گذشته‌اش هم گرفتار بودم و آیتم‌های نخوانده سر به فلک زده بود، کل روز را پای گودر تلف کردم بدون این‌که در انتهای روز اطلاع جدید هیجان‌انگیزی گرفته باشم یا مطلب فوق‌العاده‌ای سرخوشم کرده باشد یا...به جایش سردرد داشتم، خسته بودم و میلی به هیچ کار به‌خصوص نوشتن نداشتم بس‌که مطالب سردستی و متوسط خوانده بودم، بدتر از همه، حالم از خودم به هم می‌خورد که علی‌رغم تز و آن‌همه کار و پروژه و مقاله‌ی عقب‌افتاده، یک روز کامل را پای این‌همه مطالب بی‌خاصیت تلف کرده بودم.

این شد که فردایش سه‌شنبه با خودم قرار گذاشتم که اصلا سراغ گودر نروم مگر وقتی‌که فلان و بهمان کار را انجام داده باشم، نتیجه باور نکردنی بود، دو سه تا مقاله‌ی مرتبط با تزم خواندم و ایده‌های راه‌گشا کشف کردم که کلی حالم را خوب کرد، بعد یک‌هو از سازمان مربوطه‌ی فلان پروژه‌ی کاری تماس گرفتند که فردا جلسه‌ی بررسی طرح است و لذا پروپوزال و پرسش‌نامه‌ی ضمیمه‌اش را امروز به دست ناظر طرح برسان. هر وقت دیگری بود کلی اوقات تلخی می‌کردم که مگر خم رنگ‌رزی است و خب زودتر خبر می‌دادید و الخ، اما آن روز حالم بابت همان مقاله‌ها و کشف‌ها و ایده‌ها آن‌قدر خوب بود که نشستم دو سه ساعته کاری را انجام دادم که ماه‌ها بود هی ذره ذره بهش ور رفته بودم اما اتمامش را به بهانه‌ای مختلف عقب انداخته بودم. باز هم حالم از این‌که کارها افتاده بود روی غلتک وهمه‌چیز داشت خوب پیش می‌رفت بهتر شد، آن‌قدر که تنهایی رفتم خرید و میوه‌های تابستانی رنگ به رنگ خریدم و غذای ابتکاری پختم و دست‌آخر آن‌قدر سرحال بودم که پست هم برای وبلاگ نوشتم و شروع بحثی را کلید زدم که مدت‌ها بود می‌خواستم بنویسم و هی به بهانه‌های مختلف پشت گوش می‌انداختم.

حالا دیگر انتخاب با خودتان، حرفم البته این نیست که یک‌هو دست به عملیات انقلابی بزنید و گودر را کلا از زندگی‌تان حذف کنید، به هیچ‌وجه، آن قسمت فید وبلاگ‌های فیلی رنگ و دسترسی یک‌جا به مطالب بروز شده‌ی وبلاگ‌های مورد علاقه که اصلا قابل صرف‌نظر کردن نیست، اما به آن قسمت مطالب هم‌خوان شده‌ی دیگران وکامنت‌بازی‌های فزاینده خیلی بها ندهید، حداکثر در حد یکی دو ساعت در روز، بیشترش ناشی از هیجان کاذب است، مثل وقتی که این سریال‌های آب‌دوغ خیاری سر بزنگاه تمام می‌شوند و آدم‌ها فکر می‌کنند اگر قسمت بعد را نبینند و بقیه‌ی داستان را دنبال نکنند، زندگی‌شان ناقص می‌شود اما اگر بر حسب اتفاق سفر باشند یا کاری برای‌شان پیش بیاید که نتوانند داستان را دنبال کنند و یک‌هو بعد از ده قسمت ندیده، قسمت یازدهم را ببینند، می‌بینند آن‌قدرها هم چیزی را از دست نداده‌اند و بعد از یک ربع تا نیم ساعت تمام وقایع آن ده قسمت کشدار دست‌شان آمده است. گودر هم دقیقا همین بساط است، آدم خیال می‌کند حالا اگر نخواند و دنبال نکند، از زمین و زمان عقب می‌افتد اما وقتی یک گشت سردستی هم بین آن انبوه آیتم های نخوانده بزند، سررشته‌ی کلی کار دستش می‌آید و می‌تواند با دلی آرام و قلبی مطمئن بر روی make all as read کلیک کند.

+ نوشته شده در  جمعه یکم مرداد 1389ساعت 21:57  توسط بهاره  |