آخر به تو هم می‌گویند خدا؟ به تو هم می‌گویند عادل؟ این بساط است برای من راه انداخته‌ای؟ نگفتی حالا من دلم این‌همه از این كتاب‌های سی‌وپنج‌ هزار تومانی‌ بخواهد، چه خاكی باید به سرم بریزم در این وانفسای برنج كیلویی شش‌هزار تومن؟

واقعا اصلا چطور دلت آمد این یك دلخوشی كتابخانه مركزی دانشگاه تهران را هم به ما نبینی؟ این‌همه سال ما رفتیم و آمدیم و هی رمان‌های به‌روز را گرفتیم و یک‌شبه خواندیم و هی هر روز بیشتر از روز قبل حرص زدیم و راه رفتيم پُزَش را به این‌و‌آن دادیم كه آره دل‌تان بسوزد، اين كتابخانه‌ی ما یكی از پنج كتابخانه در كل كشور است كه ارشاد یک نسخه از كتاب‌های چاپ شده را مفت و مجانی برایش می‌فرستد و آن‌وقت حالا جای‌تان خالي، چند وقتی است خماری می‌كشیم عجیب. چرا؟ چرا ندارد، چون وزارت فخیمه به سرش زده است راسا برای ملت بزرگی كند و سرخود تشخیص دهد كه چه كتابی مناسب یک كتابخانه‌ی عمومیِ دانشگاهی هست و چه كتابی اصلا وجودش كم‌لم‌یكن فرض گرفته شود، سنگین‌تر است. خب نتیجه‌اش می‌شود همین كه حالا چند وقتی است در همین كتابخانه‌ی هفت‌طبقه‌ای دانشگاه تهران هم حتی سایه‌ای از این رمان‌های جدیدی كه دم‌به‌دم نام‌شان سر زبان‌ها می‌افتد، نیست كه نیست.

خب حالا اصلا من هیچی نمی‌گویم اما خودت بنشین كلاهت را قاضی كن ببین واقعا انصاف است همین تک‌وتوک دل‌خوشی‌های كوچک و خودمانی را هم از من دریغ كنی؟ نه واقعا انصاف است؟

 

پی‌نوشت: یعنی رسما باید بروم سرم را بگذارم و بمیرم، دو شب است تا صبح كنار كامپیوتر خواب و بیدار چرت می‌زنم و خیر سرم می‌خواسته‌ام بخش اول از گزارش پروژه‌ای را كه قرار است ظهر امروز تحویل دهم، آماده كنم، آن‌وقت هی نیم‌بند خوابیده‌ام و نیم‌ساعت یك‌بار ساعت را نگاه كرده‌ام كه یك ربع دیگر پا می‌شوم و همین طور یك‌ربع یك‌ربع كرده‌ام تا صبح شده است و هنوز رسما هیچ گهی نخورده‌ام و حالا هم كه یك‌هو دلم هوای این كتاب‌های سی‌پنج هزار تومانی را كرده است و به وراجی الكی افتاده‌ام و آمده‌ام گله و شكایتم از خدا را اینجا پیش شما آورده‌ام. نه خدا وكیلی شما بگویید، این كارها كار آدم عاقل است آخر؟