آرام، زیبا، مقتدر

واقعا چه چیز بیشتری می‌توان گفت؟

 

پی‌نوشت1: بازی منظم و زیبا و آرامِ آلمان‌ به کنار، آنچه‌ شیرینی پیروزی را برای کسی مثل من دوچندان که نه، صدچندان می‌کند این است که امشب رسما یکی از آن تیم‌های پرمدعای هوچی‌گری شکست‌خورده سر به زیر انداخت که شلوغ‌بازی‌های بی‌مورد مربی و افه‌های نمایشی بغض و حسرت بازیکنانش زبانزد خاص و عام بوده و هست. پرتقال البته مثل ایتالیا کثیف نیست اما در به راه انداختن هیاهوهای سرسام‌آور بر سر هیچ، دست‌کمی از رنگ چرک آبی‌‌ها ندارد.

 

پی‌نوشت2: آقایون هلندی ما فینال منتظریم، قول می‌دیم اگه سعی کنین و تا فینال خودتون رو برسونین، اونجا یه تخفیفی قائل بشیم و با اختلاف حداکثر یکی دو گل نایب‌قهرمان‌تون کنیم، اینم امتیاز تشویقی، حالا برید تو زمین ببینم چی کار می‌کنید.

 

پی‌نوشت3: كل بازی، از سوت آغاز تا سوت پایان، یكسره كُریِ smsی می‌خواندیم برای ریز و درشت دوستان جمیعا؛ نیازی به گفتن نیست البته اما خب، وقتی زبان‌بازی‌های سرخوشانه و كنایه‌آمیز ما با زیبایی مبهوت‌كننده و رویایی آلمان همراه شود، مشارالیه‌های عزیز را به سكوتی می‌كشاند عجيب به‌يادماندنی، انبوه smsهای خالی و فریادی بی‌كلام حاكی از آن‌كه: آقا ما رسما كم آوردیم‌، جون عزیزت بی‌خیال شو:) 

 

پی‌نوشت آخر: وا! چیه خب؟ آدمیزاده دیگه، به كُری زنده است، غیرِ اینه؟

مهارناشدنی

نوش جان‌مان باشد یکی از زیباترین زیبایی‌های فوتبال بعد از دو شب بی‌خوابی، خستگی، تب، بیماری و البته کار بی‌وقفه.

جسارت و ترس*

«چه جسور بودید شما، جسور در برابر دیگران، و نیز ترسو، و اغلب از آن‌رو جسور که ترسو جلوه نکنید».

 

*به نقل از: دقیق یادم نمی‌آید اما احتمالا از یکی از همان داستان‌های مجموعه‌ی نامرئی و بی‌نظير

شكوفه

همیشه در این کلمات

"تولدت مبارک"

چیزی هست که ما را به اشتباه می‌اندازد.

یا به گریه

یا به خنده حتی.

 

این‌ها را شکوفه برایم نوشته است، یادتان هست؟ حالا برایم نوشته است:

 

کاش

یکی از این تولد گرفتن‌های پیاپی

یکی از این کیک‌هایی که می‌بریم

یکی از این شمع‌هایی  که فوت می‌کنیم

ما را

من و تو را

به هم نزدیک‌تر کند.

یا به قول معروف

"خوشبخت‌مان کند."

با این همه...تولدت مبارک.

 

می‌دانید؟ دلم از خوشی غنج می‌زند وقتی می‌بینم علی‌رغم همه‌ی تفاوت‌های‌مان، چقدر درک‌مان از زندگی شبیه هم است وقتی می‌نویسد:

 

درک من از زندگی درست کار نمی‌کند

اما

تولدت مبارک!

 

پی‌نوشت: یعنی این آلمان لعنتی باید دقیقا بگذارد عدل همين امروز ببازد؟:((

26

نظر خاصی ندارم.

زنده باد فوتبال، زنده باد زیبایی

طرفدار هلند نیستم اما تا این موقع شب بیدار نشسته بودم تا با چشم‌های خودم به خاک سیاه نشستن فوتبال فاسد و هوچی‌گری را ببینم که اگر دستش برسد، همه‌چیز را، اخلاق و زیبایی و حرفه‌ای‌گری را فدای بردی پوچ و و ابلهانه و زشت می‌کند. نشسته بودم انتقام بی‌رحمانه و به‌یادماندنی فوتبال را ببینم از رنگ چرکِ یک قهرمانی پوشالی.  

 

پی‌نوشت: قاعدتا بدیهی است كه طرفدار فرانسه هم نیستم. اصولا كار سختی نیست تیم مورد علاقه‌ی امثال مرا حدس زدن، هست؟

حامی*

«در نامه‌ات از مادرت خیلی برایم حرف می‌زنی. خیلی وقت‌ها از او برایم صحبت کرده‌ای. از پدرت هرگز حرفی نمی‌زنی، چون‌که او را به‌یاد نمی‌آوری. هنگامی که کودک بودی مُرد. اما فکر می‌کنم که تمام زندگی‌ات را در مادرت، در شوهرت و در من به دنبال پدر گشته‌ای.

من از پدر و مادرم کم‌تر حرف می‌زنم. از این‌که آن‌ها را به عنوان حامی تلقی کنم دست برداشته‌ام. آن‌ها آزاردهنده و کسل‌کننده‌اند. من هم در کودکی رنج برده‌ام. البته نه به آن اندازه‌ای که پسرم رنج برده است. من هم تاحدودی رنج برده‌ام. اما برادرم همیشه یک حامی بود. حالا هم آرزوی حمایت مقتدرانه و کمی اهانت‌بار و تحکم‌امیز او را احساس می‌کنم. تو اغلب مرا سرزنش کرده‌ای که از تو حمایت نمی‌کنم. اما چگونه می‌توانستم حمایت‌ات کنم وقتی که خودم، آرزو داشتم تحت حمایت باشم.  پی‌یه‌رو را سرزنش می‌کنی که تو را حمایت نمی‌کند. همیشه از خودت که می‌خواهی احساس کنی که تحت حمایت باشی صحبت می‌کنی. غالبا از حمایت‌کنندگان صحبت می‌کنی. این دیوانگی توست. یک‌بار پی‌یه‌رو به تو گفت: «فواحش حامی دارند». تو به شدت ناراحت شدی. راستش آدم در بزرگسالی نباید نیازمند حمایت باشد. اما شاید نه تو، نه من و نه پی‌یه‌رو، هرگز بزرگ نشده‌ایم. فقط چندتا بچه هستیم.»

 

*به نقل از: «شهر و خانه» نوشته‌ی ناتالیا گینزبورگ، ترجمه‌ی محسن ابراهیم.

کار

خیلی وقت بود این‌طور یک‌نفس کار نکرده بودم، درواقع می‌شود گفت از دفاع تابستان پارسال به بعد، دیگر نه این‌‌قدر استرس برای انجام و تحویل کاری داشتم، نه این‌همه توان جسمی و ذهنی‌ام چندبرابر شده بود، توانی که در شرایط عادی، کم‌وبیش رویایی و غیرممکن به نظر می‌رسد. به‌هرحال گرچه همین حالا هم بی‌نهایت خسته‌ام و کار هم آنقدر زیاد است که تا فردا صبح هم وقت پلک زدن ندارم اما یک‌جورهایی ته دلم به خودم امیدوارم شدم، امیدوار به این‌که اگر واقعا بخواهم، هنوز هم می‌توانم مثل آن سال‌های دور چهار نعل بتازم:)

 

پی‌نوشت: فقط فکرش را بکنید چه تعطیلات گوارایی خواهد بود این سه‌شنبه‌ی دور و دست‌نیافتنی.  

 

بعدالتحریر: به حق چیزهای ندیده! پدر خودم را درآوردم که نوشته‌های خودمانی‌تر اینجا مشکی دیده شود، نشد، دلیلش را هم کشف کردم و خلاصه بی‌خیالش شدم. حالا دور روز است همین‌طور خود بخود یک خط در میان چشمک می‌زند. خدا این اطوارهای عجيب و غريب قالب و بلاگفا را یک‌جا به خیر بگذراند.

نیمه‌شب

خاک بر سرم کنند، ساعت از یازده شب هم گذشته است و فقط دلم می‌خواهد حدس بزنید که من کدام گوری هستم این وقت شب. بله، دقیقا، کتابخانه مرکزی دانشگاه تهران! اینجا چه غلطی می کنم؟ خیر سرم آمده بودم از فلاکت امروزم عبرت بگیرم و بیایم همین‌جا هم کتاب‌ها و مقالات دور از دسترسم را بگیرم و آن‌لاین فیش‌برداری تایپی کنم، هم از یل‌یلی تل تلی‌ خاص آب‌وهوای خانه خلاص شوم و بنشینم عین دو ساعت صبح بکوب کار کنم. آره، جان خودم، فقط می‌خواستم پدر خسته و کوفته‌ام را از خانه بلند کنم بیاید این وقت شب دانشگاه دنبالم. شما بگویید من یک برگ اینجا ورق زدم نزدم، یکی دو تا مجموعه مقالات سمینار سرچ کردم که یا نبود یا مرجع بود و ماند برای فردا صبح که تالارهای مرجع باز شود. خلاصه که انگار هیچ قرار نیست آدم ‌شوم به این زودی‌ها.

لعنت

خدا از سر باعث‌وبانی‌اش نگذرد، دکمه‌ی ثبت همین چهارخط هوس نیم‌روزی را که کلیک کردم، پیش خودم گفتم خب حالا دیگر اگر کار واجب‌تری نداری، بتمرگ دو ساعتی بکوب کار کن بلکه بشود سروته این بختک دو روزه را یک‌جوری هم بیاوری، توی همین فکرها بودم که یک‌دفعه برق رفت، همین‌طور مات‌ومبهوت زل زده بودم به صفحه‌ی سیاه مانیتور که مادرم از آن سر اتاق گفت خدا باعث و بانی‌اش را لعنت کند، روزی سه ساعت می‌رود. رسما گریه‌ام داشت در می‌آمد، یک نگاهی به خدا کردم که یعنی غلط کردم اصلا، هر جور خودت حال می کنی، فقط یک امروز را بی‌خیال گوشمالی ما شو، من آبرور دارم بخدا. حالا دلش سوخت یا هر چیز دیگر، به‌هرحال بزرگواری کرد و به یک ربع نکشیده برق آمد. من هم فقط آمدم من‌باب درس عبرت برای شما بگویم که اینقدر بیخودی ناشکری نکنید، لامصب بدجوری حواسش پی همگی‌‌مان است، به ثانيه نكشيده می‌گذارد توی كاسه‌تان، حالا باورتان نشود، از ما گفتن بود.

هوس

آخر به تو هم می‌گویند خدا؟ به تو هم می‌گویند عادل؟ این بساط است برای من راه انداخته‌ای؟ نگفتی حالا من دلم این‌همه از این كتاب‌های سی‌وپنج‌ هزار تومانی‌ بخواهد، چه خاكی باید به سرم بریزم در این وانفسای برنج كیلویی شش‌هزار تومن؟

واقعا اصلا چطور دلت آمد این یك دلخوشی كتابخانه مركزی دانشگاه تهران را هم به ما نبینی؟ این‌همه سال ما رفتیم و آمدیم و هی رمان‌های به‌روز را گرفتیم و یک‌شبه خواندیم و هی هر روز بیشتر از روز قبل حرص زدیم و راه رفتيم پُزَش را به این‌و‌آن دادیم كه آره دل‌تان بسوزد، اين كتابخانه‌ی ما یكی از پنج كتابخانه در كل كشور است كه ارشاد یک نسخه از كتاب‌های چاپ شده را مفت و مجانی برایش می‌فرستد و آن‌وقت حالا جای‌تان خالي، چند وقتی است خماری می‌كشیم عجیب. چرا؟ چرا ندارد، چون وزارت فخیمه به سرش زده است راسا برای ملت بزرگی كند و سرخود تشخیص دهد كه چه كتابی مناسب یک كتابخانه‌ی عمومیِ دانشگاهی هست و چه كتابی اصلا وجودش كم‌لم‌یكن فرض گرفته شود، سنگین‌تر است. خب نتیجه‌اش می‌شود همین كه حالا چند وقتی است در همین كتابخانه‌ی هفت‌طبقه‌ای دانشگاه تهران هم حتی سایه‌ای از این رمان‌های جدیدی كه دم‌به‌دم نام‌شان سر زبان‌ها می‌افتد، نیست كه نیست.

خب حالا اصلا من هیچی نمی‌گویم اما خودت بنشین كلاهت را قاضی كن ببین واقعا انصاف است همین تک‌وتوک دل‌خوشی‌های كوچک و خودمانی را هم از من دریغ كنی؟ نه واقعا انصاف است؟

 

پی‌نوشت: یعنی رسما باید بروم سرم را بگذارم و بمیرم، دو شب است تا صبح كنار كامپیوتر خواب و بیدار چرت می‌زنم و خیر سرم می‌خواسته‌ام بخش اول از گزارش پروژه‌ای را كه قرار است ظهر امروز تحویل دهم، آماده كنم، آن‌وقت هی نیم‌بند خوابیده‌ام و نیم‌ساعت یك‌بار ساعت را نگاه كرده‌ام كه یك ربع دیگر پا می‌شوم و همین طور یك‌ربع یك‌ربع كرده‌ام تا صبح شده است و هنوز رسما هیچ گهی نخورده‌ام و حالا هم كه یك‌هو دلم هوای این كتاب‌های سی‌پنج هزار تومانی را كرده است و به وراجی الكی افتاده‌ام و آمده‌ام گله و شكایتم از خدا را اینجا پیش شما آورده‌ام. نه خدا وكیلی شما بگویید، این كارها كار آدم عاقل است آخر؟