خدا از سر باعث‌وبانی‌اش نگذرد، دکمه‌ی ثبت همین چهارخط هوس نیم‌روزی را که کلیک کردم، پیش خودم گفتم خب حالا دیگر اگر کار واجب‌تری نداری، بتمرگ دو ساعتی بکوب کار کن بلکه بشود سروته این بختک دو روزه را یک‌جوری هم بیاوری، توی همین فکرها بودم که یک‌دفعه برق رفت، همین‌طور مات‌ومبهوت زل زده بودم به صفحه‌ی سیاه مانیتور که مادرم از آن سر اتاق گفت خدا باعث و بانی‌اش را لعنت کند، روزی سه ساعت می‌رود. رسما گریه‌ام داشت در می‌آمد، یک نگاهی به خدا کردم که یعنی غلط کردم اصلا، هر جور خودت حال می کنی، فقط یک امروز را بی‌خیال گوشمالی ما شو، من آبرور دارم بخدا. حالا دلش سوخت یا هر چیز دیگر، به‌هرحال بزرگواری کرد و به یک ربع نکشیده برق آمد. من هم فقط آمدم من‌باب درس عبرت برای شما بگویم که اینقدر بیخودی ناشکری نکنید، لامصب بدجوری حواسش پی همگی‌‌مان است، به ثانيه نكشيده می‌گذارد توی كاسه‌تان، حالا باورتان نشود، از ما گفتن بود.